۱۳۸۷ شهریور ۵, سه‌شنبه

کی مرا میبینی؟



امشب که سقف بی ستاره ی اتاقم بر سرم سنگینی میکند مانده ام که از چه بنویسم .
از آنهایی که دیروز با من بودند و امروز رفته اند یا از تو که همیشه حرفهای مرا می خوانی؟از چه بنویسم؟
از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و کور است؟
از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان؟ از خاطراتی که با تو در باران خیس شد یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد؟از چه بنویسم؟ از نامه هایی که هرگز به سویت نفرستادم یا از ترانه ای که هرگز برایت نخواندم؟
از چتری که هرگز زیر آن نایستادیم یا از بدرودی که هرگز آن را بر زبان نیاوردیم؟من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم .
من دلبسته ی درختی هستم که فرصت نشد اسممان را روی آن حک کنیم .
من منتظر پنجره ای هستم عطر تو را دوباره به من نشان بدهد .
من دیوانه ساقه های یک پر سیاوشانم که اولین بار در خواب سپید تو رویید. ای عشق ناگزیر! اگر قرار باشد بنویسم باید در همه ی سطرهای دفترم حضور داشته باشی .
نفسهای تو می تواند برگ برگ دفترم را از پاییز پاک کند .
من بی قرار حرفهای ناب توام حرفهایی که هزاران سال دیگر در یک بعد از ظهر آفتابی با من خواهی گفت .
من از اولین روز آفرینش چشم به راه نگاه جذاب توام . کی مرا می بینی؟







هیچ نظری موجود نیست:

شيمانا